• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1288
  • يکشنبه 1391/2/10
  • تاريخ :

شما معجزه نمی‌فروشید؟

اندازه گیری تب کودک

وقتی سارا دخترک هشت ساله‌ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچک‌ترش صحبت می‌کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آن‌ها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: «فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.»

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه‌ها را روی تخت ریخت و آن‌ها را شمرد، فقط پنج دلار بود.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان، انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند، ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بود که متوجه بچه‌ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می‌زد و سرفه می‌کرد، ولی داروساز توجهی نمی‌کرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه‌ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می‌خواهی؟

سارا جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می‌خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!

دختر بچه توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می‌گوید که فقط معجـزه می‌تواند او را نجات دهد. من هم می‌خواهم معجزه بخرم. قیمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم.

کودک

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد. این هم تمام پول من است، من از کجا می‌توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه داروخانه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟

دخترک پول‌ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می‌کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می‌خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می‌کنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم. نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود. می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: پنج دلار بود که قبلا" پرداخت شده است.


باشگاه کاربران تبیان - ارسالی از: arefe60

داستانک: دختر فداکار

داستانک: دختر فداکار

وقتی غذا تمام شد، آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج می‌زد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت: من می‌خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه. تقاضای او همین بود!
دو داستانک پند‌آموز

دو داستانک پند‌آموز

یاد بگیریم آسیب‌ها و رنجش‌ها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ‌گاه فراموش نشود. ما آمده‌ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم، نه به هر قیمتی زندگی کنیم!
UserName