• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2882
  • يکشنبه 1391/1/27
  • تاريخ :

منطق چیست؟


منطق یعنی اینكه هر كسی با توجه به برداشت شخصی خود از یك موضوع، به نتیجه‏ایی برسد. برای همین است كه منطق، از دیدگاه هر کس متفاوت است.


زندگی در مدار منطق

دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند:

- استاد اصولا منطق چیست؟

معلم کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید تا مثالی برایتان بزنم،

دو مرد پیش من می‌آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف است. من به آن‌ها پیشنهاد می‌کنم حمام کنند. شما فکر می‌کنید، کدام یک این کار را انجام می‌دهند؟

هردو شاگرد همزمان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه!

معلم گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی‌داند. پس چه کسی حمام می‌کند؟

حالا پسرها می‌گویند: تمیزه!

معلم جواب داد: نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد.

و معلم باز  پرسید: خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می‌کنند؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیفه!

معلم دوباره گفت: نه، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت و کثیفه به حمام احتیاج دارد.

معلم پرسید: خوب بالاخره کی حمام می‌گیرد؟

بچه‌ها با سر درگمی جواب دادند: هر دو!

معلم بار دیگر توضیح می‌دهد: نه، هیچ کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته، ولی ما چطور می‌توانیم تشخیص دهیم؟

هر بار شما یک چیزی را می‌گویید و هر دفعه هم درست است.

معلم در پاسخ گفت: خوب، پس متوجه شدید. این یعنی همان: منطق!

كه از دیدگاه هر کسی متفاوت است.


باشگاه کاربران تبیان – برگرفته از وبلاگ: فریاد بی صدا

داستان: ماجراي ازدواج دختر باهوش

داستان: ماجراي ازدواج دختر باهوش

دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگ‌ریزه سیاه را بیرون آورد، باید همسر من بشود و بدهی‌ات بخشیده می‌شود. ولي اگر سنگ‌ریزه سفید را بیرون آورد، لازم نیست که با من ازدواج کند، اما بدهی تو نیز بخشیده خواهد شد. ولي اگر او حاضر به ا
اين دو داستانك...

اين دو داستانك...

روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود؛ من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ‌وقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آن را ببینم!
دو داستانك بامزه

دو داستانك بامزه

یکی از میمون‌ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر می‌کنی فقط تو پدر‌بزرگ داری؟!
UserName