• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1630
  • پنج شنبه 1391/1/24
  • تاريخ :

معنای دوست داشتن

كلبه

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه‏ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند.

زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته‏ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آن را یکی یکی ورق می‌زد، افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن، در خانه‏شان هرگز آینه‏ای نداشتند. از آنجایی ‌که حالا پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد، وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند، مردی سوار بر اسب از راه رسید. او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند.

زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد و رو به همسرش گفت: تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم؟! مرد آینه را در دست گرفت و در آن نگاه کرد، لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچک‏شان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست. در این بین پسر کوچک‏شان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید. او در چهار سالگی از روی اسب افتاده بود و صورتش زخم بدی برداشته بود، او فریاد زد: من زشتم! من زشتم!

و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم؟

پدر گفت: بله پسرم، همیشه .

پسر ادامه داد: با این حال تو مرا دوست داری؟

پدر گفت: البته پسرم. خیلی دوستت دارم!

پسر پرسید: چرا؟ برای چه من را دوست داری؟

و پدر با لبخندی اینگونه پاسخ داد كه: چون مال من هستی!

و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می‌بینم که باطنم زشت است، از خدا می‏پرسم: آیا دوستم داری؟

و او همیشه مهربانانه جواب می‌دهد: بله. خیلی دوستت دارم.

و وقتی از او می‌پرسم چرا دوستم داری؟

او می‌گوید: چون مال من هستی.


باشگاه كاربران تبیان ارسالی از: peymanm001

برگرفته از انجمن: طنز و سرگرمی

داستان: ماجراي ازدواج دختر باهوش

داستان: ماجراي ازدواج دختر باهوش

دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگ‌ریزه سیاه را بیرون آورد، باید همسر من بشود و بدهی‌ات بخشیده می‌شود. ولي اگر سنگ‌ریزه سفید را بیرون آورد، لازم نیست که با من ازدواج کند، اما بدهی تو نیز بخشیده خواهد شد. ولي اگر او حاضر به ا
داستان: سكوت

داستان: سكوت

اومدی با مادرت اینا خونه ما ... در زدی ... مادرم در رو باز كرد ... خواهرم هم بود ... نشستی پیش‌شون .. مادرم گفت: پسرمن هنوز چند سالی كار داره ... یك ترم دانشگاهش مونده ... دو سال سربازی داره ... چند سال سختی داره!
داستان های پند آموز (پرونده)

داستان های پند آموز (پرونده)

داستان های پند آموز (پرونده)، داستان های مذهبی، قضاوت های حضرت علی (ع)، حکایات بهلول، داستان های آموزنده، داستان های شنیدنی ...
UserName